تبليغاتX
يونيك و من -

یه وقتایی هست که با صدای هر قدمی که میشنوی دلت میریزه... که میگی این دفعه دیگه خودشه... اما هزار بارم که دلت بریزه اون نمیاد... یه وقتایی هست که ذهنت میره و میره... میره و وسط اون جامهای خالی انعکاس پیدا می کنه... فکر می کنه به اون لبها و چشمایی که سرخ شدن... مثل آبی که توی گلو میشکنه... فکرت بین جامها منعکس میشه و میشکنه... یه وقتایی هست که دلت میخواد روی تن اون خیالی که هیچوقت غرقت نمی کنه بخوابی و اون روی اقیانوس با دستاش پارو بزنه و سر تو بین سینه هاش آروم بگیره و نگران نباشی که یه وقت دریا تموم بشه... 




+ نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 1388/02/06 و ساعت 2:9 قبل از ظهر |