تبليغاتX
يونيك و من -
آری..

مثل همیشه ی تاریخ تلخمان...

تکرار میشوم...

محکوم بی پناه پلکهای خواب آلود تو میشوم...

باز هم... حق با توست...

آری... نمیتوان به زور آشیانه ای از بنفشه های پژمرده ی عشق ساخت..

نمیتوان نقاشی های کودکانه را با رنگهای بزرگسالی حیات بخشید...

آری نمی توان میان دلت جاودانه شد...

نمیتوان دردانه ی عشقهای هنوز مدعی تو شد...

من سر بر نمی آورم... بر لب من لرزشی از برای کلمه ای و یا حتی آهی نخواهی دید...

بیهوده جستجو مکن... 

بگذار سهم من از تو خیال و آرزو و بی حقی باشد..

من دم بر نمی آورم...

در من جهانی از صداهای شکسته آرمیده است...

در من دشتی از ترسهای جدایی نهفته است...

در تار و پود من... نقش اخم ابروان تو تنیده است...

بر چشمهای من... فراموشی چشمهای تو آشیانه کرده است...

آنگاه که خطوط مورب سینه ات را با صلیبی از تجمل تعمید میدهی...

بر لبهای من خاطره ی عشق های اعصار دور نقش بسته است..

در سینه ی من حسرت آرامش روزهای داوری تار بسته است...

من مجسمه ای برای اندوختن لحظه های خلاء هستم...

برای اندوختن از نواهای از پیش کوک شده ات...

... در چشمان من..بر لبان من... در اشکهای فرو خورده ام...

در مغز رو به زوالم.. بر خنده های به لب ماسیده ام... بر پاهای در آستانه خشکیده ام...

نشانی از اعتراض نخواهی دید...



+ نوشته شده توسط محسن در جمعه 1388/02/18 و ساعت 6:21 قبل از ظهر |