
تو آرام آرمیده ای...
در ابریشمی سبز..
جنگلی که در اعماقش غرق می شوم...
و در میان درختانش آرام می گیرم..
درختانی استوار برای معراج..
من آرام به تو می نگرم...
نگرانی چشمان خیره ات افکارم را خیره می کند...
شبها را می پیمایم تا از پس روزهای دراز و دلگیر جدایی تو را باز یابم..
آرامش امن مشترکمان را..
روزی که سهم من از ذرات مسحور هوای اطرافت نفسهای شادابی باشد..
در میان این جنگل سبز متراکم.. من و تو تنها کسانی هستیم که به استواری عشق تکیه کرده ایم..
التیام می بخشیم سختی هایمان را.. لحظه هایمان را می چشیم..
و قصر سپیدمان را بنا می کنیم...

